سلام... به همه کسایی که خواسته یا نا خواسته به اینجا اومدن. اول از همه باید بگم تو دلم خیلی غصه دارم اومدم اینجا خودمو خالی کنم اومدم درد دلمو فریاد بزنم شایدم کمک بگیرم اخه همسری دارم که دوستم داره خیلی هم دوستم داره ولی بلد نیست چه جوری بهم بگه باور کنید کافیه من مریض شم میشه برستار حرفه ای محل کارش نمیره خونه میمونه تا خوب شم کلی هم غر میزنه که مواظب خودت نیستی. همیشه هم میگه دوست داشتن به گفتن نیست ولی من دوست دارم بهم بگه خب بعضی وقتها که زندگی واسمون سخت میشه یا تصمیم گرفتن اسون نیست ادما دست به کارای متفاوتی میزنن.............. منم مثل خیلی ها نمیدونستم باید چیکار کنم نمیتونستم دردمو به کسی بگم واسه همین تصمیم گرفتم بیام اینجاو دردو دل کنم. اگه دوست داشتین میتونین راهنماییم کنین یا ازم سوال کنین. اصلانم دوست ندارم درموردش بد بگم فقط اونی که اتفاق افتاده رو مینویسم باور کنین عین حقیقته
اخه خیلی تنهام.
فکر نکنم توقع زیادی باشه
اخه بعضیها میگن نباید سخت بگیرم
باید بیخیال باشمو بزارم تفریح کنه
یه رووووووووووووووووووزی داشته باشین یه رووووووزی این کاراشو ترک میکنه.
فکر کن......
حتما اون روز من عصا به دست دارم میرم مهد دنبال نوه ام
بعد میادو با من خوش میگذرونه....
تازه معنی خوشبختیو میفهمم.
+نوشته
شده در شنبه 8 مهر 1398برچسب:, ;ساعت10:20;توسط ملیحه; |
|
فعلا نمیشه چیزی نوشت یه کم صبر کنید ممنون از صبوریتون
+نوشته
شده در چهار شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:, ;ساعت9:0;توسط ملیحه; |
|
فعلا نمیشه چیزی نوشت یه کم صبر کنید ممنون از صبوریتون
+نوشته
شده در چهار شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:, ;ساعت9:0;توسط ملیحه; |
|
سلام فعلا چیزی نمیتونم بگم بای
+نوشته
شده در چهار شنبه 18 اسفند 1391برچسب:, ;ساعت13:0;توسط ملیحه; |
|
علی عزیزم امروز 12همین روزیه که ماموریتی و کنارم نیستی دلم خیلی گرفته خیلی...... خیلی بهت نیاز دارم اخه شبا که میرم بخوابم و تو کنارم نیستی خیلی میترسم فکر میکنم رفتی و تنهام گذاشتی یه کوچولو گریه میکنم ولی میترسم صبح که بیدار شم چشام بف کنه سعی میکنم خودمو کنترل کنم. اخه دخترمو میرسونم مدرسه خیلی زشته چشام بف داشته باشن این فکر که تو تنهام بزاری داره جونمو میگیره دیوونه میشم وقتی بهش فکر میکنم. بعدش واسه اینکه نبینم کنارم نیستی بتو رو میکشم رو صورتم و میخوابم هر چی به روز اومدنت نزدیک تر میشه من بی تاب تر میشم دیگه صبرم سر اومده بیا دیگه.................... تصمیم گرفتم وقتی اومدی یه شب بچه ها رو ببریم خونه خاله بزاریم با هم دیگه بریم بیرون. اخه حس میکنم خیلی از هم دور شدیم همش با خودم فکر میکنم فقط خدا کنه وقتی بیای دیگه خبری از اون کارای قبلیت نباشه دیگه با گوشی سرگرم نباشی اخه با این کارای تو از هر چی گوشیه بدم میاد . نمیدونم چرا حس میکنم بعد این چند روز دوری کلا عوض میشی فعلا که دارم به خودم امیدواری میدم خدا کنه وقتی بیای واقعا..... علی کاش منو بفهمی اینقد دلتنگتم که نگو باور کن از بچه ها بی تاب ترم وقتی اونا بهونه تو میگیرن منم میزنم زیر گریه امروز که بهم گفتی فردا میای نمیدونی چقدر خوشحال شدم کلی بوس واست کنار گذاشتم که سفارشی بهت بدمشون اینا واسه الانه بقیشون باشه واسه وقتی که بیای
+نوشته
شده در دو شنبه 1 آبان 1391برچسب:, ;ساعت18:54;توسط ملیحه; |
|
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که بیش چشم خودت کسی که سهم تو بود به دیگران برسد چه میکنی اگر اورا که خواسته ای یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به انکه دوست ترش داشته به ان برسد رها کنی بروند و دوتا برنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که.......!نه نفرین نمیکنم که مباد به انکه عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود ان زمان برسد معمولا شبا وقتی بچه ها میخوابن من و علی وقت واسه درددل بیدا میکنیم حالا حرفای عاشقانه و حرفای ...... یکی از شبا که مشغول حرف زدن بودیم علی بی مقدمه گفت: اگه من بخوام یکیو صیغه کنم تو چیکار میکنی؟ نمیدونین چه حالی شدم فقط نیگاش کردم و اشکامم که فورا میریزن کلی گریه کردم یه لحظه با خودم گفتم نکنه این کارو کرده و میخواد ببینه من چی میگم بهش گفتم به جون بچه ها اگه یه همچین کاریو کنی از خونه میرم بچه هاتم مال خودت. فقط اگه بدونم اینکارو کنه از بیشش میرم از اینجور زندگیها متنفرم...... وقتی اینو گفتم وقتی اینو گفتم علی با تعجب گفت: میری؟ یعنی چی مگه چی شده که بخوای بری!!!!!!!!!!!!؟ من که یه لحظه بیش اونم ولی بعدش میام کنار خودت من شمارو با دنیا عوض نمیکنم خیلی دوستتون دارم هیچوقت این حرفاتو نشنوم بگی!!!!!!!!!!! وقتی علی این حرفاشو گفت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم اصلا مخم کار نمیکرد بهش گفتم اگه مارو اینقد که میگی دوست داری بس چرا اذیت میکنی؟ اگه منو دوست داری بس صیغه چیه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت:حالا من یه چیزی گفتم هنوز که کاری نکردم اگرم بخوام کاری کنم دوست دارم تو راضی باشی نمیخوام دزدکی کاری کنم!!!!!!!! با خودم کلی فکر کردم.... میدونم همش تقصیر اون دوست.......شه اخه یه همکاری داره که نمیدونم اسمشو میشه ادم گذاشت؟ خودش زن و 2تا بچه داره تا جایی که من میدونم 4 تا صیغه ای داره حالا چند تاشم من خبر ندارم خدا میدونه.... صبح از خونه میزنه بیرون 12 شب میاد خونه جدی میگما هر روزش همینجوریه تازه یه روزم به علی گفته بود با زنم هر چی دعوا میکنم که بزاره بره نمیدونم چرا نمیره واسه خودش. اخه ادم تا این حد هوس باز؟!!!!!!!!!!!!!!!! حالا همه حرفایی که علی میگه میدونم تحت تاثیر اونه بعد این همه حرف علی میشینم تو خونه کلی با خودم فکر میکنم از یه طرف با خودم میگم: این خوبه که بهم میگه و میخواد من راضی باشم تا اون کارو انجام بده. باز میگم نه...شاید داره بهم دروغ میگه و میخواد عکس العمل منو ببینه. اخه جامعه الان همش شده دروغ و نیرنگ و دورنگی با خودم میگم بزارم یه بار بره صیغه کنه تا دلش اروم بشه و هی نخواد ولی میترسم بره و به دهنش مزه کنه و این کارشو ادامه بده مثل دوستش و خیلیای دیگه..... علی جدیدا هی ازم میخواد بهش اجازه بدم صیغه کنه مدام داره تکرار میکنه تصمیم میگیرم بزارم بره ولی خیلی میترسم میترسم بره و نسبت به ما دلسرد بشه بیشتر دلم واسه بچه هام میسوزه اخه خیلی حساسن وقتایی که علی ماموریت میره هردوتاشون تب میکنن کلی بهونشو میگیرن و ..... واسه همین میگم جدایی راه مناسبی نیست بس باید صبوری کنم........!!!!!!!!!!!!! کاش میمردمو اینقدر عذاب نمیکشیدم کاش زمان به عقب بر میگشت اونوقت اصلا ازدواج نمیکردم کاش علی اینجوری نمیشد کاش بچه نداشتم اونوقت راحت میتونستم طلاق بگیرم کاش....................
چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم
چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد
چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد
چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم
چه ببرسی چه نبرسی
جان به راه تو سبارم
چه بدانی چه ندانی
میتوانی به هم عمر
دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من
بگریزی نتوانی
دل من سوی تو اید
بزنی یا ببذیری
بوسه ات جان بفزاید
بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم
چه بخواهی چه نخواهی
شعرم اهنگ تو دارد
چه بخوانی چه نخوانی
علی خیلی دوستت دارم نمیخوام تورو از دست بدم
بیشتر از اونیکه خودت میدونی دوست دارم
کاش بفهمی...............
خواهش میکنم بفهم درک کن بدون که دوستت دارم
+نوشته
شده در یک شنبه 30 مهر 1391برچسب:, ;ساعت12:53;توسط ملیحه; |
|
چرا وقتی یه زندگی خیلی ساده و بدون هیچ دغدغه ای شروع میشه خودمون خرابش میکنیم؟ 3سال اول زندگیمون از این چیزا خبری نبود من بودم و علی علی بودو من.... چقد اروم داشتیم زندگیمونو میکردیم من واسه علی کم نزاشتم از همه چی........ با نداریش ساختم باهاش غصه خوردم باهاش گریه کردم باهاش خندیدم دوریشو تحمل کردم واسه اومدنش لحظه شماری کردم.... واقعا براش همسری کردم... ولی انگار فقط خودمو فدا کردم حتما باخودتون میگید خب باید اینکارارو میکردم حرفتون درست ولی خوب میدونین که الان خیلی ها تحمل این چیزارو ندارن به خودشون سختی نمیدن فقط اسایش و راحتی خودشونو میخوان جدا از اون این فقط مردا نیستن که سنگ تموم میزارن خانمها واقعا صبوری به خرج میدن و ................ این نمیشه سنگ تموم گذاشتن؟ منی که وقتی علی دیر میاد دلم هزار راه میره هزار جور فکر میکنم دلشوره میگیرم که از خودم بدم میاد کلی عصبی میشم در حالیکه میتونم مثل خیلی ها بی تفاوت باشم و بگم میاد دیگه ...!!!!!!!!!!!!!! وقتی میاد میبینم خسته ست باز جوییش نمیکنم دلم نمیاد اذیتش کنم بهش چیزی نمیگم البته علی خودش بعد استراحت دلیل دیر اومدنشو میگه حالا اون دلیل دیر اومدنشو واسم میگه و این منم که باورم نمیشه!!!!!!!!!!!! نمیدونم چرا اینجوری شدم و دیگه بهش اعتماد ندارم اصلا از خودم راضی نیستم دوست دارم باورش کنم خب فکر میکنم تقصیر خودش هم هست دیگه ... این درسته که درمورد دوست دختراش بهم میگه ولی چند بار بهم قول داد که دیگه اینکاراشو نمیکنه اما سر قولش نموند و دوباره رفت.......... بعضی وقتها به خودم میگم حرفاشو باور کنم ولی ............................................................ وقتی ازش میبرسم من مشکلی دارم که تو دنبال اینکارا میری ؟ میگه نه میگم خب دلیلت چیه؟ یه روز میگه فقط میخوام یه دوست اجتماعی داشته باشم یه بار میگه میخوام با یکی فقط حرف بزنم یه بار میگه میخوام جلوی دوستام کم نیارم یه بار میگه اینروزا همه دارن منم یکیشون یه بار میگه با دوستام شرط بستم یه روز میگه این دوستیها خوبه از هم چیزای جدید یاد میگیریم و.................
سراغ تورا از خدا میگرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر سر بام من مینشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا میشکستی مرا میشکستی
+نوشته
شده در جمعه 28 مهر 1391برچسب:, ;ساعت2:37;توسط ملیحه; |
|
+نوشته
شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:, ;ساعت18:50;توسط ملیحه; |
|
یک گره در بای من از عشق تو یک گره بر قلب من از هجر تو این گره ها را تو بخشیدی به من تو مرا انداختی در این گره باید از دولتسرای عشق تو وا کنم این بند های بر گره یا ببرسم از تو ای گم گشته ام هیچ میدانی که ماندم در گره؟ کاش کور میشد دو چشمم ان دمی که نگاهت روی ان میخورد گره علی عزیزم ... باور کن خیلی میخوامت دوست دارم عاشقتم خرابتم دیگه چی بگم به چه زبونی بگم اخه... نمیخوام حتی واسه یه لحظه هم ازم دور شی علی من تورو واسه همیشه میخوام میخوام تا اخرین لحظه عمرم کنارم باشی منم کنارت باشم علی عزیزم... خواهش میکنم یه کوچولو درکم کن میدونم دوستم داری ولی کسیکه یکیو دوست داشته باشه اونو از خودش نمیرنجونه اخه...!!!!!!!!!!!!!!!!! علی میتونی بفهمی چی میگم؟ خواهش میکنم ازت منو از خودت نرنجون کاری نکن نسبت بهت دلسرد شم
گریه کن تسکین است
گریه ارام دل مسکین است
چند سالیست که من میگریم
در بی تسکینم
ولی ای کاش کسی میدانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و ارام دل غمگینم..
+نوشته
شده در پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:, ;ساعت17:3;توسط ملیحه; |
|